|
+ نوشته شده توسط Human Goldwest در Mon 30 Jan 2012 و ساعت
3:13 |
یار ما طفل است و دلداری نمی داند هنوز
خون عاشق را مثال شیر مادر می خورد... + نوشته شده توسط Human Goldwest در Tue 24 Jan 2012 و ساعت
5:38 |
نه
این برف را دیگر سرِ باز ایستادن نیست ، برفی که بر ابرو و موی ما می نشیند تا در آستانه ی آیینه چنان در خویش نظر کنیم که به وحشت از بلندِ فریاد وارِ گُداری به اعماق مغاک نظر بردوزی . باری مگر آتش قطبی را برافروزی . که برق مهربان نگاهت آفتاب را بر پولاد خنجری می گشاید که می باید به دلیری با درد بلند شبچراغیش تاب آرم به هنگامی که انعطاف قلب مرا با سختی تیغه ی خویش آزمونی می کند .
نه تردیدی بر جای بِنمانده است مگر قاطعیت وجود تو کز سرانجام خویش به تردیدم می افکند ،
که تو آن جرعه ی آبی که غلامان به کبوتران می نوشانند از آن پیشتر که خنجر به گلوگاهشان نهند .
کجایی ؟ بشنو ! بشنو ! من از آن گونه با خویش به مهرم که بسمل شدن را به جان می پذیرم بس که پاک می خواند این آبِ پاکیزه که عطشانش مانده ام ! بس که آزاد خواهم شد از تکرار هجاهای همهمه در کشاکش این جنگ بی شکوه ! و پاکیزگی این آب با جان پر عطشم کوچ را همسفر خواهد شد . و وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند به خود بازم می نهند .
منم آری منم که از این گونه تلخ می گریم که اینک زایش من از پس دردی چهل ساله در نگرانی این نیم روز تفته در دامان تو که اطمینان است و پذیرش است که نوازش و بخشش است .
در نگرانی این لحظه ی یأس . که سایه ها دراز می شوند و شب با قدم های کوتاه دره را می انبارد . ای کاش که دست تو پذیرش نبود نوازش نبود و بخشش نبود که این همه پیروزی حسرت است ، باز آمدن همه بینایی هاست به هنگامی که آفتاب سفر را جاودانه بار بسته است . و دیری نخواهد گذشت که چشم انداز خاطره ای خواهد شد و حسرتی و دریغی . که در این قفس جانوری هست از نوازش دستانت برانگیخته ، که از حرکت آرام این سیاهجامه ، مسافر به خشمی حیوانی می خروشد .
با خشم و جدل زیستم . و به هنگامی که قاضیان اثبات آن را در عدالت ایشان شایبه ی اشتباه نیست انسانیت را محکوم می کردند و امیران نمایش قدرت را شمشیر بر گردن محکوم می زدند ، محتضز را سر بر زانوی خویش نهادم . و به هنگامی که همگنان من عشق را در رویای زیستن اصرار می کردند من ایستاده بودم تا زمان لنگ لنگان از برابرم بگذرد ، و اکنون
در آستانه ی ظلمت زمان به ریشخند ایستاده است تا منش از برابر بگذرم و در سیاهی فرو شوم به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته آنجا که تو ایستاده ای .
من درد بوده ام همه من درد بوده ام . گفتی پوستواره ای استوار به دردی ، چونان طبل خالی و فریادگر [درون مرا که خراشید تام تام از درد بینبارد ؟] و هر اندامم از شکنجه ی فسفرین درد مشخص بود . در تمامتِ بیداریِ خویش هر نماد و نمود را با احساس عمیق درد دریافتم .
عشق آمد و دردم از جان گریخت خود در آن دم که به خواب می رفتم . آغاز از پایان آغاز شد .
تقدیر من است این همه ، یا سرنوشت تست یا لعنتی است جاودانه ؟ که این فروکش درد خود انگیزه ی دردی دیگر بود ، که هنگامی به آزادی عشق اعتراف می کردی که جنازه ی محبوس را از زندان می بردند .
نگاه کن ، ای ! نگاه کن که چگونه فریاد خشم من از نگاهم شعله می کشد
چنان که پنداری تندیسی عظیم با ریه های پولادین خویش نفس می کشد .
از کجا آمده ای ای که می باید اکنونت را این چنین به دردی تاریک کننده غرقه کنی ! از کجا آمده ای ؟ و ملال در من جمع می آید و کینه ای دم افزون به شمار حلقه های زنجیرم ، چون آب ها راکد و تیره که در ماندابی .
نفسِ خشم آگین مرا تند و بریده در آغوش می فشاری و من احساس می کنم که رها می شوم و عشق مرگ رهایی بخشِ مرا از تمامی تلخی ها می آکند .
بهشت من جنگل شوکران هاست و شهادت مرا پایانی نیست . + نوشته شده توسط Human Goldwest در Tue 3 Jan 2012 و ساعت
6:31 |
و دیری نخواهد گذشت
که چشم انداز خاطره ای خواهد شد و حسرتی و دریغی... + نوشته شده توسط Human Goldwest در Fri 30 Dec 2011 و ساعت
17:22 |
قصد من فریب خودم نیست.
اگر لب ها دروغ می گویند از دست های تو راستی هویداست و من از دست های توست که سخن می گویم... + نوشته شده توسط Human Goldwest در Thu 29 Dec 2011 و ساعت
2:37 |
همه لرزشِ دست و دل ام از آن بود که عشق پناهی گردد، پروازی نه گریزگاهی گردد. آی عشق آی عشق چهره یِ آبی ات پیدا نیست. و خنکایِ مرهمی بر شعله یِ زخمی نه شورِ شعله برسرمایِ درون. آی عشق آی عشق چهره یِ سرخ ات پیدا نیست. غبارِ تیره یِ تسکینی بر حضورِ وّهن و دنجِ رهائی بر گریزِ حضور، سیاهی بر آرامشِ آبی و سبزه یِ برگچه بر ارغوان آی عشق آی عشق رنگ آشنای ات پیدا نیست. "شاملو" عشق، پناه است، بنای عظیمی است که خود می سازیم تا در آن پناه بگیریم و برجا بمانیم، تا موقتاً به آن فکر کنیم و فراموش کنیم خودمان را، آن چه بر ما گذشته و سرنوشتی که انتظارمان را می کشد. رنج و درد موقتی است که از آن لذت می بریم چون رنج های دیگر را، که همیشه هستند، در سایه اش حس نمی کنیم. عشق حقه ی معصومانه ی "مادر طبیعت" است وقتی که می خواهد حد "تنازع بقا" را بر ما جاری کند. در معنی "عشق" به توافق نمی رسیم اما در توصیف حالی که داریم به ناچار همه از یک کلمه استفاده می کنیم و بعد دچار سوء تفاهم می شویم، هر دو از "عشق" حرف می زنیم در حالی که من در آن "مالکیت" می بینم و تو "ایثار"، من در آن "شادی" می بینم و تو "غم"، من در آن "هیجان" می بینم و تو "آرامش" من در آن فریاد می بینم و تو سکوت... حتی وقتی که هر دو عاشق هم هستیم، باز عشقمان یک طرفه است، چیزی را در دیگری دوست داریم که شاید وجود نداشته باشد، خودمان می سازیم اش، چهره اش را بزک می کنیم به آن بال و پر پرواز می دهیم و از آن لذت می بریم. عشق همیشه یک طرفه است اما به مصیبت تبدیل می شود وقتی که از یک سو با اصرار و از سوی دیگر با انکار همراه باشد، بعضی ها این جور عاشقی را بیشتر می پسندند چرا که "وصلت" نقطه ی پایانی بر آن نمی گذارد و غم شیرین فراق را می توان تا آخر عمر با خود حمل کرد. آنان که عشق را با مالکیت می شناسند، همیشه در هراس از دست دادن مایملک خود هستند و ازدواج، آسان ترین راه است تا عشق به ثبت برسد و از هراس بکاهد اما هراس است که به آتش عشق دامن می زند، عشق با ازدواج تغییر ماهیت می دهد و بی ازدواج ... دردسر ساز می شود. می گویند عشق کور است پس می توان بارها و بارها عاشق شد؛ اما یادمان داده اند که برای عاشقی سن و سال بشناسیم! یادمان داده اند عاشق چه کسانی بشویم و عاشق چه کسانی نشویم، یادمان داده اند که بعد از ازدواج چشم های خود را ببندیم!، یادمان داده اند که برای خانواده حرمتی بالاتر از عشق های جدید قائل باشیم!، یادمان داده اند که از خواسته هامان چشم بپوشیم و "نیم من" باشیم!، یادمان داده اند که با عرف جامعه نجنگیم!؛ خوشبخت ها کسانی هستند که مطابق انتطار جامعه رفتار می کنند!، به موقع عاشق می شوند، به موقع ازدواج می کنند، به موقع برای ادامه ی عشق اشان مسیرهای جدیدی مثل فرزند و خانواده پیدا می کنند، به وسوسه ها تن نمی دهند و تقدیر را می پذیرند!!!؛ "نیم من" هستند اما از همان نیمه ای که دارند راضی اند. آنان که درس اشان را خوب یاد نگرفته اند و جز این رفتار می کنند زیر فشار جامعه له می شوند، به صد ها صفت چون هوسباز، احمق، خودخواه، دروغگو، بی عقل، فریبکار، دیوانه و... خوانده می شوند و... کسی به حرف های آن ها گوش نمی دهد، کسی حال آن ها را نمی فهمد و کسی عذر آن ها نمی پذیرد.....عاشق همیشه تنهاست.... + نوشته شده توسط Human Goldwest در Thu 29 Dec 2011 و ساعت
1:41 |
تمام روز در آینه گریه می کردم بهار پنجره ام را به وهم سبز درختان سپرده بود تنم به پیله ی تنهاییم نمی گنجید و بوی تاج کاغذیم فضای آن قلمرو بی آفتاب را آلوده کرده بود
تمام روز ‚ تمام روز + نوشته شده توسط Human Goldwest در Wed 28 Dec 2011 و ساعت
4:54 |
|
|